کاش بودی تا دلم تنهانبود
تا اسیر غصه فردا نبود
تا فقط باور کنی بی تو هرگز
زندگی زیبا نبود
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت
تمام عاشقا باختند
ببین هم گریه هام از عشق
چه زندونی برام ساختن
نمیدونی چه دلتنگم
از این عشق
خداحافظ
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 21:3 موضوع | لینک ثابت
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
چه بی صدا نفس نفس
از این نامهربانیها دارم میمیرم
نوشته شده توسط محمد در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 21:44 موضوع | لینک ثابت
بذار هیچکسی کنار ما نباشه
ما که چیزی از ادما نمیخوایم
همین قدر که به همدیگه رسیدیم
دیگه هیچی از این دنیا نمیخوایم
کسی با هم نمیخواد مارا اما
حالا ما با همین تنهای تنها
چقدر دلگیر شادی تو غربت
ولی اسونتره از دوری ما
کسی با هم نمیخواد مارو اما
حالا ما با هممیم تنهای تنها
نوشته شده توسط محمد در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 13:49 موضوع | لینک ثابت
امشب حس عجیبی دارم...دوباره این دله خسته هوای تورو کرده .
خدایا توی این ۶میلیارد ادم چرا من...چرا من باید این همه درد رو تحمل کنم..
مگه من چی کار کردم ...به کدامین گناه من مجرم به تنهاییم...
خدایا مگه تحمل من چقدره ...
بخدا دیگه بریدم...
تا کی باید شبا به اسمون نگاه کنم تا کی ...
خدایا کمکم کن...
خدایا...خدایا...
نوشته شده توسط محمد در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 20:57 موضوع | لینک ثابت
آيا اين تقدير من است؟!!..
تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و
افسوس دوري تو را بخورم...
درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند!..
افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي.....
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده !!..
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر ميشوي !
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود ..
افسوس كه خوشي ها تمام شد....
افسوس كه باهم بودن ها تمام شد....
اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل ميكنم !....
من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه
به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند ...... .
نوشته شده توسط محمد در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 20:52 موضوع | لینک ثابت
خدایا درد و درمان را تو دادی خدایا وصل و هجران را تو دادی
میان وصل و هجر و درد و درمان صلاحم هر چه می دانی تو دادی
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟![]()
چرا لبخندهایت آنقدر بی رنگ است؟![]()
اما افسوس...![]()
هیچ کس نبود همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت
گفتم: تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت... به وفا گفتم:تا
تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت... ولي وقتي به تنهايي
گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم موندو هم دم و مونسم شد
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت
درد رفته است و من مانده ام ، خستگی بر تنم نشسته است
دلم می خواهد امشب یک منظومه از شیدایی های دل و سوداهای جان بنویسم
برای هر آنکه دلم می خواهد کنارم باشد و نیست ، اما خسته ام خستـــه ،
هوس کردم بی قراری هایم را نجوا کنم بیکرانگی ها را فریاد ...
درد دل را
کاغذ و قلم دوا نکرد
چرخش سرانگشت دلتنگی
بر غبار شیشه ی انتظار
ما را بس
همین ...
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 15:4 موضوع | لینک ثابت
چی میشد اگه من واسه تو به اندازه ی یه قطره اشک ارزش داشتم.
چی میشد اگه با غرورت قلبمو نمیشکوندی.
چی میشد اگه فقط یه بار نگام میکردی.
چی میشد اگه با نگاهت به من میگفتی دوست دارم.
چی میشد فقط یه بار صدام می کردی.
چی میشد اگه نامه هامو می خوندی.
چی میشد غرورتو زیر پا میذاشتی.
چی میشد اگه عشقمو باور می کردی.......![]()
همیشه زندگی را بی بهانه میخواستم غافل از اینکه داشتن تو قشنگ ترین بهانه ی زندگیم شد.
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 15:56 موضوع | لینک ثابت
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم
گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم
گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند
گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم...
نوشته شده توسط محمد در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 8:23 موضوع | لینک ثابت
بدترين شكل دل تنگي وقتي است كه در كنار كسي باشي كه دوستش داري؛ ولي بداني كه هيچ وقت به او نمي رسي.
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 9:46 موضوع | لینک ثابت
اين روزها كه ميگذرد تنهاتر ميشوم انگار ...
منتظر ميشوم ...دل دل ميكنم .....دلتنگ ميشوم و بي قرار ..!
مي گردم ... مي گردم در پي گمشده اي كه با من هست و نيست ...
اين روزها عاشق ميشوم بي دليل ... بي دليل ...
دوستش ميدارم بي آنكه دوستم بدارد ... بي دليل ...بي دليل ....
اين روزها چه هوايي دارم !!!
اين روزها...كه روزهاي تنهايي ست ....تنهايي !تنهايي !
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 23:10 موضوع | لینک ثابت
تنهای تنها! بی تو و در انتظار تو نشسته ام. بی آن که در رکود نشستنت باشم. نمی دانم از کجا می آیی؟ کی می آیی؟ من تا کی سهمم انتظار تلخ است؟ تا کی به انتظارت بنشینم؟ ولی نمی دانم چرا هرگز از پا نمی افتم! نمی دانم چرا همیشه انتظار می کشم؟ چرا از این همه انتظار خسته نمی شوم؟ کاش می توانستم دلتنگی ام را فریاد بزنم! کاش می شد! بر فراز قله فریاد بزنم. بلند بلند فریاد بزنم: دوستت دارم. آری دوستت دارم.
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 23:8 موضوع | لینک ثابت
به خاطر تو
من به خاطر تو با لب های بسته زندگی کردم. من به خاطر تو تمام بغض ها و
اشک هایم را در گلو نگه داشتم. اما در قلبم هنوز هم شعله ی عشق زبانـــــه
می کشد به خاطر تو...برای تو! به این دنیایی که چنین دشمنی را در حق من
انجام داده چه می توانم بگویم؟ من محکوم به زندگی کردن شدم اما بدون تو!
چقدر نادان هستند افرادی که تو را بیگانه از من تصور می کنند! اما هنوز هم
شعله ی عشق در قلبم زبانه می کشد. به خاطر تو... برای تو!
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت
تو کجایی تا ببینی لحظه هام بی تومیمیرن
نم نم چشمام چه ساده بارونو از سر میگیرن
کوله بارم خستگی بود اینو تو خوب میدونستی
گفتی تا ابد میمونی اما افسوس نتونستی
به خدا داشتم میرفتم خیلی پیش از رفتن تو
تو بودی گفتی بمونم توی قاب هوس تو
حالا حتی یاد مهرت زده قلبمو شکسته
عشق به اون روزهای رفته پر پروازمو بسته
کاشکی چشماتو نداشتم هرم داغ دستای تو
دل من تنها میمونه بی عبور نفس تو
من چه ساده چه خیالی دلمو بهت سپردم
میدونستی نمیمونی پس چرا خواستی بمونم؟
چرا اشکامو ندیدی ندیدی دارم میمیرم
مگه تو نگفته بودی من دوباره جون بگیرم ؟
دیگه تو نیستی ببینی غم واسم شده عبادت
میدونم بی تو میمیرم اما خوب سفر سلامت
نفسم بی تو میگیره من بازم تنها میمونم
اما برنگرد دوباره نمیخوام با تو بمونم
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 9:14 موضوع | لینک ثابت
بعضي ها را خيلي دوست داريم وبه ديدنشان عادت كرده ايم وزماني كه از پيش ما ميروند در دل مي گوئيم خدايا چقدر دلمان تنگ شده است.......اما خود كلمه دلمان تنگ شده است يعني چه؟ يعني قلبمان كوچك مي شود يا دل مخصوص دلتنگي چيزي است كه نه ديدني است نه لمس كردني يا شايد همان حس غريبي است كه باعث مي شود تپش قلب زياد شود ونفسها همچون سوزني به سينه فرو رود .همان حسي را مي گويم كه از انگشت پا شروع مي شود ومثل موج به سمت بالا مي رود .گريه مان مي گيردوبي قراري مردمك چشمانمان را گشاد مي كند...... من مي گويم دل تنگ شدن يعني پروانه شدن. نمي دانم چرا به ياد پروانه افتادم شايد چون ظريف است ورنگارنگي بالهايش مرا به ياد احساسهاي لطيف و قشنگ مي اندازد. پروانه عاشق تست ودلتنگ واز بس كه دلش تنگ ميشود يكدفعه تمام تنش قلب مي شود وچون روح براي ماندن در جسم خود جا كم مي اورد او مي ميرد........... پروانه با تمام وجود دلتنگ مي شود........دلم مي خواست من هم پروانه بودم...اما نه ...فكرش را كه مي كنم ميخواهم قلبي به وسعت يك پروانه داشته باشم.............
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 9:1 موضوع | لینک ثابت
تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست
دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست
آن قدر رنجي که دنيا بر دل ما مي کند
بر دل هر کس کند او ترک دنيا مي کند
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 8:49 موضوع | لینک ثابت
امشب حس قريبي دارم انگار تمام غصه هاي دنيا در دلم تلنبار شده است انگار كه يك دنيا
حرف نگفته در گلويم قنديل بسته است انگار يك آسمان ابر در چشمانم قصد باريدن دارد به اندازه تمام دوران كودكي ام به يك آغوش گرم به يك شانه پر مهر احتياج دارم كه مأمن و پناهگاهم شوند وآرامم كنند. خدايا نمي دانم چه اتفاقي افتاده كه اينقدر احساس تنهايي مي كنم شايد از تو دور شده ام كه اينقدر تنهايي به من نزديك شده شايد با تو غريبه شده ام كه اينقدر ترس و وحشت با من آشنا شده ؛ شايد...
پروردگارا اگر خطا كرده ام ببخش... اگر گناه كرده ام بيامرز... اگر تو هم مرا براني به كجا پناه يرم آغوش رحمتت را بگشا و كودك خطا كار قلبم را بپذير كه سخت از كرده اش پشيمان است و جز تو كسي را ندارد.
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 8:46 موضوع | لینک ثابت
تقديم به اوني كه دوسش دارم .....
انتظار ... واژه غريبي است واژهاي که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداي من خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو نمي دانم ؟! شايد بخوانند روزي بر تو عشق مرا ... مي دانم روزي خواهي آمد مي دانم .... گريان نمي مانم خندانم ... وقتي که به يادت مي افتم به ياد خاطراتت ، نامه هايت را مرور مي کنم يک بار نه بلکه صد ها بار وجودم سراسر عشق است اشک بر گونه هايم روانه مي شود و تنها به اين اميد نفس مي کشم که جاودان در قلب مني
نزد من شب است حتي زماني که نزد تو روز است با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي مي خواهم با شب تنها باشم ... هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد و من دوزخم را بيش از آن دوست دارم که رنجش را با تو بينم مي خواهم در دوزخ تنها باشم ... هشياري ودانايي و کمال تو ديوانگي ام را مي پوشاند اما ديوانگي من مسريست پس مي خواهم تنها ديوانه باشم
آغوشت اندک جايي است براي زيستن و اندک جايي براي مردن طوفان ها در رقص عظيم تو به شکوهمندي ني لبکي مي نوازند پيشانيت آينه بلند است تابناک و بلند و ستارگان و ماه در آن مي نگرند تا به زيبايي خويش دست يابند ، من تا در آيينه پديدار آيي عمري دراز در آن نگريستم من برکه ها و درياها را گريستم حضورت بهشتي است که گريز از جهنم را توجيه مي کند دريايي که مرا در خود غرق مي کند تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم و سپيده دم با دستهايت بيدار مي شود
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 8:43 موضوع | لینک ثابت
ای کاش می دانستی که بیشتر از همیشه تو را دوست می دارم...
کاش می دانستی این دل بی طاقت من در زمان دوری تو چه رنج هایی می کشد و چه لحظه هایی را سپری
می کند...
ای کاش می دانستی عاشقم و کاش می دانستی بدون تو زندگی برایم هیچ مفهومی ندارد...
می گذرد لحظه ها، لحظه های بی تو بودن سرد، نفسگیر، بی حوصله...
چشمانم حتی یک قطره اشک نیز نریختند اما دلم یک دنیا دلتنگی و عذاب کشید...
ای کاش می دانستی لحظه ها و ثانیه ها را می شمارم تا صدای مهربان تو را بشنوم
نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 8:42 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
می نویسم از دل تنگ خویش،می نویسم از غمی که در دلم طوفانی به پا کرد به این امید که چشمان کسی ابری نباشد
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
http://rapidshare.com/files/۵۴۶۶۶۶۱۴/RSM۵۰۰GS۳۰۱-۴۰۰.part۱.rar http://rapidshare.com/files/۵۴۶۶۱۵۷۸/RSM۵۰۰GS۳۰۱-۴۰۰.part۲.rar http://rapidshare.com/files/۵۴۶۵۶۶۰۰/RSM۵۰۰GS۳۰۱-۴۰۰.part۳.rar http://rapidshare.com/files/۵۴۶۵۱۸۷۲/RSM۵۰۰GS۳۰۱-۴۰۰.part۴.rar http://rapidshare.com/files/۵۴۶۴۷۲۶۴/RSM۵۰۰GS۳۰۱-۴۰۰.part۵.rar http://rapidshare.com/files/۵۴۶۴۲۵۶۲/RSM۵۰۰GS۳۰۱-۴۰۰.part۶.rar http://rapidshare.com/files/۵۴۶۳۸۰۲۵/RSM۵۰۰GS۳۰۱-۴۰۰.part۷.rar http://rapidshare.com/files/۵۶۲۴۰۸۷۱/RSM۵۰۰GS۳۰۱-۴۰۰.sfv